شکارچی و آهو
يك مرد شكارچي ، چند روز پشت سر هم ، به شكار رفت و چيزي نتوانست شكار كند . يك روز صبح زود از خواب بيدار شد و سوار اسب شده و به طرف كوهستان رفت ، تا يك گوزن شكار كند . هر چه كوهستان را گشت نتوانست گوزني پيدا كند ناچار شد كه به طرف صحرا برود . وقتي كه به صحرا رفت ، آهوهايي را ديد كه به سرعت مي دوند و فرار مي كنند . خيلي زود با اسبش به طرف آنها تاخت ، تا اينكه بعد از چند ساعت دويدن به آنها رسيد . اين آهوها بچه و مادر بودند ، با هر زحمتي كه بود يكي از آنها را گرفت . توي دلش با خودش فكر مي كرد كه اگر امشب بچه آهو را بفروشد ، پول خوبي گيرش مي آيد . همانطور كه به سمت شهر مي رفت ، ناگهان ديد كه مادر آهو به دنبالش مي آيد و با ناله ، بچه اش را مي خواهد . دلش سوخت و بچه آهو را رها كرد تا به پيش مادرش برگردد . سپس مرد با دست خالي به خانه برگشت و در خواب ، رسول خدا را ديد كه به او مژرده ميدهد : « به خاطر اين كار خوبي كه كردي و از فروختن بچه آهو منصرف شدي ، خدا از تمام گناهان تو گذشت ، هم در اين جهان خوشبخت خواهي شد و هم در آن دنيا ، بهشت نصيب تو مي شود . » خُب بچه هاي عزيز اين هم عاقبت مهرباني و انصاف . نقل از تاريخ بيهقی
ادریس نبی (ع)
پيامبري بود به نام ادريس نام اصلي او «اخنوخ» بود اما چون او هميشه در حال مطالعه بود به او «ادريس» لقب دادند يعني كسي كه هميشه در حال خواندن و درس دادن است . در زمان ادريس هنوز مدت زيادي از زندگي بشر نگذشته بود هنوز خط و نوشتن و لباس و خانه وجود نداشت . ادريس براي اولين بار به آدم ها ياد داد كه چگونه نخ بريسند و پارچه ببافند . چطور كلمه بنويسند و حساب كنند و خانه بسازند .
چيزهايي كه ادريس ياد داد، باعث شد كه زندگي مردم راحت تر شود به همين دليل همه او را دوست داشتند و از او راهنمايي مي گرفتند . تا اينكه اتفاقي افتاد . در زمان ادريس پادشاهي ظالم زندگي مي كرد . او يك روز هوس كرد تا با سربازهايش به تفريح برود . به باغي رسيد و دستور داد تا صاحب باغ را پيش او ببرند . صاحب باغ مردي با ايمان و پيرو ادريس بود . پيش او رفت . شاه به او گفت : باغ زيبايي داري!!
«او گفت همه ي اين زيبايي ها از خداست» شاه گفت: اين باغ را به من بفروش . صاحب باغ گفت: نمي توانم چون با اين باغ زندگي ام را مي گذرانم . شاه با ناراحتي از آنجا رفت . وقتي به كاخش رسيد به وزيرش گفت: ديدي چه اتفاقي افتاد؟ همسر شاه آنجا بود گفت: شاهي كه نتواند باغي را بگيرد به درد نمي خورد . شاه گفت: او پيرو ادريس است و مردم او را دوست دارند . همسرش گفت: بايد او را به بهانه اي مي كشتي شاه گفت: چگونه؟ زنش گفت: «عده اي را جمع كن تا گواهي بدهند كه اين مرد عليه شاه حرفي زده و به اين بهانه او را بكش» شاه هم اين كار را كرد . مرد را كشت و باغش را صاحب شد . ازين اتفاق ادريس پيامبر و مردم شهر خيلي ناراحت شدند . خداوند به ادريس وحي كرد كه: اي پيامبر ما ! نزد شاه برو به او بگو منتظر مجازات ما باشد .
ادريس هم نزد شاه رفت و گفت: از خدا نترسيدي كه آن مرد را كشتي؟ شاه گفت: از هيچ كس نمي ترسم و ادريس را از كاخ بيرون كرد . همسرش گفت: چرا او را گردن نزدي؟ تو چطور پادشاهي هستي؟ بايد ادريس را مي كشتي ! پادشاه مأمورانش را به دنبال ادريس فرستاد . خبر به پيامبر رسيد ادريس و يارانش در غاري پنهان شدند . از قضا، همان شب يكي از سرداران شاه به اتاق خواب شاه رفت، شاه و همسرش را كشت . اين اتفاق باعث شد كه ايمان مردم به ادريس بيشتر شود چون فهميدند كه خداي ادريس به كمك او آمد و شاه ظالم را از بين برد
شلوار پاره
داشتم توي اتاق مشق مينوشتم. كارم كه تمام شد، كيف و دفترم را جمع كردم. ولي يادم رفت كه دوات را هم بردارم. دوات برگشت و مركب آن روي فرش ريخت. بابام آمد تا مرا براي كار بدي كه كرده بودم، تنبيه كند. فرار كردم. من دويدم و بابام دويد. عاقبت، بابام مرا گرفت.ولي تا خواست كتكم بزند، ديد پشت شلوارم پاره است. گفت: همين جا باش تا بروم و سوزن و نخ بياورم و شلوارت را بدوزم.من همان جا ايستادم. بابام رفت و سوزن و نخ آورد. اول شلوارم را دوخت .بعد هم با دقت، زيادي نخ را با قيچي بريد.آن وقت، كارش كه تمام شد، مرا براي كار بدي كه كرده بودم تنبيه كرد. بابا هميشه ميگويد: هركاري به جاي خودش!
پری کوچولو
يکي بود يکي نبود. پري کوچکي بود که با مادرش در آسمان هفتم زندگي ميکرد. پري کوچولوي قصه ما، هنوز بال نداشت. براي همين، نميتوانست مثل مادرش پرواز کند. وقتي که مادرش براي گردش به هفت آسمان پرواز ميکرد، پري کوچولو توي خانه ميماند، گاهي هم دلش براي مادرش تنگ ميشد و گريه ميکرد. اشکهايش ستاره ميشد و روي ابرها ميچکيد. آن وقت مادر مهربانش، هر جا که بود، ستارهها را ميديد و زود به خانه برميگشت. مادر پري کوچولو گاه گاهي هم به زمين ميآمد (پريهاي آسمان گاهي به زمين ميآيند و کارهايي ميکنند که ما نميدانيم!) يک بار که مادر پري کوچولو ميخواست به زمين بيايد، پري کوچولو دامن نقرهاي او را گرفت و گفت: «مامان، مرا هم با خودت ببر!»
مادر پري کوچولو فکري کرد و گفت: «صبر کن!» بعد يک تکه ابر پنيهاي از آسمان کند؛ آن را با بالهايش تاب داد. ابر پنبهاي، يک نخ سفيد خيلي بلند شد. مادر پري کوچولو، يک سر نخ را به پاي دخترش بست؛ سر ديگر آن را هم به گوشه بال خودش گره زد. بعد هم پرواز کرد و از آسمان پايين آمد. اما وقتي به زمين رسيد، يک اتفاق بد افتاد، نخ پنبهاي به چيزي گير کرد و پاره شد. شايد به شاخه يک درخت، شايد به شاخ يک گاو، شايد هم به دندان يک گراز! خلاصه پري کوچولوي قصه ما، يکدفعه فهميد که مادرش را گم کرده است. آن هم کجا؟ روي زمين که به اندازه آسمان، بزرگ بود! گريهاش گرفت و اشکهايش روي زمين چکيد و توي خاک فرو رفت.
پري کوچولو فهميد که گريه کردن بيفايده است. از جا بلند شد و شروع به جستوجو کرد. جستوجوي چي؟ سر نخ! کدام نخ؟ همان نخي که به بال مادرش بسته شده بود! اين طرف و آن طرف را گشت تا عاقبت، چشمش به يک نخ سفيد افتاد. سر نخ را گرفت و جلو رفت. رفت و رفت تا رسيد به خاله پيرزني که تک و تنها نشسته بود و با آن نخ سفيد، لباس ميبافت. پري کوچولو آهي کشيد و از غصه گريه کرد. اشکهايش روي زمين چکيد و توي خاک فرو رفت، خاله پيرزن او را ديد و پرسيد: «چي شده؟ تو کي هستي؟ چرا گريه ميکني دخترم؟» پري کوچولو گفت: «من پري هستم. مادرم را گم کردهام. اما شما که مادر من نيستيد!» خاله پيرزن آهي کشيد و گفت: «خوب درست است؛ من مادر تو نيستم! مادر هيچکس ديگر هم نيستم. چون بچه ندارم. اما بگو ببينم، تو بچه من ميشوي؟» پري کوچولو ديد که چارهاي ندارد. براي همين قبول کرد و گفت: «بله بچهات ميشوم!» و دخترخاله پيرزن شد. خاله پيرزن لباسي را که ميبافت، تمام کرد. آن را به تن پري کوچولو پوشاند. بعد هم او را روي زانوهايش نشاند و موهايش را شانه زد. يکدفعه ديد که از موهاي دخترک، طلا و نقره ميريزد. زود طلاها و نقرهها را جمع کرد و گذاشت سرتاقچه. پري کوچولو گفت: «مامان، طلاها و نقرههايم را چه کار کردي؟» خاله پيرزن گفت: «طلا و نقره کجا بود؟ يک مشت آشغال بود که ريختم يک گوشه.» (خاله پيرزن نميدانست که هرگز نميشود به پريها دروغ گفت.)
پري کوچولو فوري گفت: «مادر من هيچوقت دروغ نميگفت. من نميخواهم دختر تو باشم!» بعد هم قهر کرد و از خانه خاله پيرزن بيرون رفت. اين طرف را گشت، آن طرف را گشت تا يک سرنخ ديگر پيدا کرد. خوشحال شد. سرنخ را گرفت و رفت. رفت و رفت تا رسيد به يک گربه، گربه داشت با يک گلوله کامواي سفيد بازي ميکرد. پري کوچولو آهي کشيد و گريه کرد. اشکهايش روي زمين چکيد و توي خاک فرو رفت. گربه سرش را بلند کرد و او را ديد. پرسيد: «آهاي ميو ... تو کي هستي؟ اينجا چه کار داري؟» پري کوچولو گفت: «من پري هستم. مادرم را گم کردهام.» گربه گفت: «خوب، اگر بخواهي من مادرت ميشوم!» پري کوچولو ديد که چارهاي ندارد، قبول کرد و دختر گربه شد. گربه با پري کوچولو بازي کرد. بعد هم او را ليس زد و نازش کرد. دم پشمالويش را هم روز او کشيد تا سردش نشود. (کسي چه ميداند، شايد پري کوچولوهاي آسماني به اندازه يک بند انگشت باشند!) اما يک مرتبه، چشم مامان گربه پري کوچولو به يک موش چاق و چله افتاد. از جا پريد و رفت و آقا موشه را گرفت و يک لقمه چپ کرد. پري کوچولو، اين را که ديد، گفت: «مادر من هيچوقت کسي را اذيت نميکرد. من نميخواهم دختر تو باشم!» بعد هم قهر کرد و رفت. اين طرف را گشت. آن طرف را گشت. هيچ سرنخي پيدا نکرد. خسته شد و از يک درخت بلند، بالا رفت. روي بلندترين شاخه آن نشست و تا صبح به آسمان نگاه کرد، چقدر دلش براي مادرش تنگ شده بود! صبح که شد، باران باريد. اما پري کوچولو همان بالا زير باران ماند.
(شايد پريها زير باران خيس نميشوند!) باران تمام شد و آفتاب تابيد. آن وقت يک رنگين کمان قشنگ درست شد. پري کوچولو داشت به رنگين کمان نگاه ميکرد که يکدفعه چيز عجيبي ديد. پري کوچولويي، هم قد خودش، رنگين کمان را گرفته بود و از آن بالا ميرفت. پري کوچولويي، هم قد خودش، رنگين کمان را گرفته بود و از آن بالا ميرفت. پري کوچولوي قصه ما با خوشحالي داد زد: «سلام دوست من! کجا ميروي؟» پري کوچولوي دوم گفت: «سلام، دارم به آسمان، پيش مادرم بر ميگردم.» پري کوچولوي اول با تعجب پرسيد: «با رنگين کمان؟» پري کوچولوي دوم گفت: «آره؛ چون به آسمان ميرسد، بار دوم است که اين پايين گم شدهام. دفعه قبل هم با رنگين کمان بالا رفتم.» پري کوچولوي اول خوشحال شد. از روي شاخه درخت جستي زد و به طرف رنگين کمان پريد. آن را گرفت و بالا رفت. هر دو پري کوچولو، با هم به آسمان هفتم رسيدند. مادر هر دو تا منتظر آنها بودند. پري کوچولوها به بغل مادرهايشان پريدند و از خوشحالي گريه کردند. اشکهايشان ستاره شد و به ابرها چسبيد. آن شب، آسمان پر از ستاره شد. اما ستارههاي زمين، هنوز در دل خاک پنهان بودند!
شکوه قاسم نيا
